تشرف مقدس اردبیلی رحمة الله علیه
مقدس اردبيلىرحمه الله
عنايات امام مهدىعليه السلام به ملاّاحمد مقدس اردبيلىرحمه الله[متوفاى 993 ه. ق]
از ديگر علمايى كه داراى مقامات والاى معنوى و روحى بوده و داراى ارتباط روحى و ملاقات حضورى با امام عصرارواحنافداه بوده است و سوالات خويش را بدون هيچ مانعى با آن نور مقدسعليه السلام در ميان گذارده و جواب دريافت مىنموده است ؛ آيتالله ملاّاحمد مقدس اردبيلىقدس سره است ؛ شخصى كه در عصر غيبت كبرى تشرفات بسيارى به محضر آن حضرت داشته است و خود مستقيماً از آن امامعليه السلام بهرهمند مىشده است؛ از ميان تشرفات بسيار ايشان، تشرف زير است كه خود نشانه مقام والا و عظمت روحى و روحانى آن عالم بزرگوار است:
سيد ميرعلاّم تفرشى كه از شاگردان فاضل مقدس اردبيلى است، مىگويد:
شبى در صحن مقدس اميرالمؤمنينعليه السلام راه مىرفتم؛ پاسى از شب گذشته بود ؛ ناگاه شخصى را ديدم كه به سمت حرم مطهر مىآيد. من نيز به سمت او رفتم ؛ وقتى نزديك شدم، ديدم استاد ما ملاّاحمد اردبيلى است. خود را از او مخفى كردم تا آنكه نزديك در حرم رسيد و با اينكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبيلى داخل حرم گرديد. ديدم مثل اينكه با كسى صحبت مىكند. بعد از آن بيرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طورى كه مرا نمىديد تا آنكه از نجف اشرف بيرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابى كه حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام شربت شهادت نوشيدهاند، قرار گرفت؛ ديدم راجع به مسئلهاى با شخصى صحبت مىكند و زمان زيادى هم طول كشيد. بعد از مدتى از مسجد بيرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نيز من به دنبالش مىرفتم تا نزديك مسجد حنانه(7) رسيدم. در آنجا سرفهام گرفت ؛ به طورى كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همين كه صداى سرفه مرا شنيد، متوجه من شد و فرمود: آيا تو ميرعلاّم هستى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اينجا چه كار مىكنى؟ گفتم: از وقتى كه داخل حرم مطهر شدهايد تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب اين قبر (اميرالمؤمنينعليه السلام) قسم مىدهم اتفاقى را كه امشب پيش آمد، براى من بگوييد. فرمود: مىگويم، به شرط آنكه تا زندهام آن را به كسى نگويى. من هم قبول كردم و با ايشان عهد و ميثاق بستم ؛ وقتى مطمئن شد، فرمود: بعضى از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحير ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت اميرالمؤمنينعليه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتى كه به حرم مطهر آن حضرت رسيدم، همان طورى كه مشاهده كردى، در بر روى من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهى تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدايى از قبر شنيدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زيرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجتعليه السلام سوال نمودم ؛ ايشان جواب عنايت كردند و الان هم بر مىگردم.(8)
با بررسى حالات علماى گذشته، خواهيم ديد كه علماى ربانى كه مرتبط با امام عصرشان بوده و مورد عنايات آن جناب بودهاند بسيارند، از آن جمله مىتوان به علمايى همچون: شيخ انصارى، حاج ملاّ آقاجان زنجانى، آيتالله شيخ محمد كوهستانى، آيت الله بافقى، آيت الله بهاءالدينى و... قدس سرهم اشاره نمود كه با بررسى زندگى سراسر معنويت آنها مىتوان عنايات خاص امام عصرارواحنافداه را در زندگى آنها مشاهده نمود.
....................................
6) بركات حضرت ولى عصرارواحنافداه، ص 40؛ به نقل از العبقرى الحسان، ج 2، ص 99.
7) مسجدى است كه ديوارش خم شده است و علت آن اين است كه وقتى جنازه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى دفن در نجف اشرف، از آنجا عبور مىدادند، ديوار اين مسجد، روى ارادت به آن حضرت خم شد.
8) بركات حضرت ولى عصر(ع)، صص 37 و 38، به نقل از كتاب العبقرى الحسان، ج 2، ص 64.
عنایت ولیصر نسبت به شعیانشان به نقل از سید ابن طاوس
از ميان علماى عصر غيبت كبرى، كمتر عالمى از لحاظ جلالت قدر و عظمت مقامات معنوى به پايه سيدبن طاووس قدس سره مىرسد كه واسطه او با امام عصر خويش بسيار خصوصى و داراى اسرار بسيارى بوده است(1) ؛ شخصيتى كه آنقدر به امام عصرعليه السلام خويش قرب روحى و معنوى پيدا كرد كه امام زمانعليه السلام او را فرزند خويش ناميد.(2) وى داراى مكاشفات، مشاهدات و رؤياهاى صادقه و تشرفات بسيارى بوده كه هر يك از آنها بازگو كننده مقام معنوى آن عالم بزرگوار است كه به وضوح مىتوان عنايات امام عصر ارواحنافداه را به اين شخصيت معنوى مشاهده نمود؛ از آن جمله قضيه زير است كه خود صداى دلرباى امام عصر خويش را شنيده است كه آن عزيز دست به دعا بلند كرده و براى شيعيان به درگاه خداى تعالى دعا نموده است ؛ خود در اين باره مىگويد:
در يك سحرگاه در سرداب مطهر از حضرت صاحب الامرارواحنافداه اين مناجات را شنيدم كه مىفرمود: خدايا شيعيان ما را از شعاع نور ما و بقيه طينت ما خلق كردهاى ؛ آنها گناهان بسيارى با اتكا بر محبت ما و ولايت ما كردهاند ؛ اگر گناهان آنها گناهانى است كه در ارتباط با تو است، از آنها درگذر كه ما را راضى كردهاى و آنچه از گناهان آنها، در ارتباط با خودشان و مردم است، خودت بين آنها را اصلاح كن و از خمسى كه حق ما است به آنها بده تا راضى شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما.(3)
آن عارف كامل در فرازى از كتاب ارجمند مهج الدعوات، پيرامون لطفى ديگر از امام عصر خويش مىفرمايد:
در شب چهارشنبه، سيزدهم ذى قعده، سال 638 در سامرا بودم. سحرگاهان صداى آخرين امام معصوم، حضرت قائمعليه السلام را شنيدم كه براى دوستانش دعا مىكرد و عرضه مىداشت:... خداوندا، آنها را در روزگار سرافرازى، سلطنت و چيرگى دولت ما، به زندگى بازگردان .(4)
پي نوشتها :
1) محدث نورى در مستدرك الوسائل در اين باره يم گويد:«از برخى فرازهاى كتاب ابن طاووس خصوصاً كشف المحجه ايشان ظاهر مىشود كه باب ملاقات وى با حضرت ولى عصرصلوات الله عليه باز بوده»؛ مستدرك، ج 3، ص 499.
2) تشرف «اسماعيل هرقلى»؛ بحارالانوار، ج 52، صص 61-64.
3) نجم الثاقب، ص 296.
4) مهج الدعوات، ص 368.
توصیه های از حضرت ولی عصر (عج)
سفارش امام زمان به سید
متاسفانه یکی از آفتهای بزرگی که گریبانگیر ما می شود آفت عوام زدگی است. با اینکه از اهل علم توقع علم و حلم و تعقل می رود اما متاسفانه برخی از اعمال و رفتارهای ما نوعی عوام زدگی به دنبال دارد و از ساحت تعقل و منطق دور است.
شکی نیست که یکی از توفیقات بزرگی که میتواند در طول حیات انسان نصیب او شود، دیدار با امام معصومی است که در زمان او زندگی می کند. اهمیت این مساله بر کسی پوشیده نیست.
اما نکته مهم اینجاست که دیدن امام زمان به تنهایی موضوعیت ندارد. بلکه مساله وقتی حیاتی و مهم می شود که امام زمان علیه السلام ما را ببیند و به ما عنایت و توجه بفرماید.
در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز کسانی بودند که در جوار آن حضرت زندگی می کردند اما به جز اذیت و آزار، چیز دیگری برای پیامبر نداشتند.
ابوجهل مصداق بارز این اهانت هاست. از سوی دیگر افرادی مانند اویس قرنی، حضرت را زیارت نمی کند ولی پیامبر اکرم به او عنایت ویژه ای دارد و وقتی وارد می شود و اویس را نمی بیند می فرماید بوی بهشت را استشمام می کنم.
حسن ز بصره بلال از حبش صهیب از روم ز خاک مکه ابوجهل این چه بوالعجب است
تمام اینها از یک مطلب حکایت می کند و آنهم اینکه عنایت و توجه معصوم است که موضوعیت دارد نه صرف دیدار آن بزرگواران.
پرواضح است که ابتدائی ترین نکته ای که می تواند به ما کمک کند تا توجه آن بزرگوران را به خودمان جلب کنیم تبعیت و پیروی از دستوراتشان است.
اگر بخواهیم دستورات آن بزرگواران را در یک کلمه خلاصه کنیم باید بگوییم: ترک محرمات، اما در این میان نکته های ریزتر و ضریف تری هم هست که به منزله شاخ و برگ این اصل مهم و حیاتی است که از لابلای کلمات آن بزرگواران به دست می آید.
این داستان را بخوانید:
سید بزرگوارى از اهل علم و تقوى نقل كرد: از سامرا به قصد زیارت سید محمد مى رفتم ، راه را گم كردم هرچه ادامه دادم پیدا نكردم تشنگى و خستگى مرا از پاى درآورد، از گرماى شدید و عطش فراوان روى خاكهاى گرم افتاده ، بیهوش شدم ناگهان چشم گشودم سر خود را بر زانوى شخصى دیدم كوزه آبى داشت قدرى به من آب داد كه به شیرینى آن نخورده بودم سفره نانى داشت دو سه نان ارزن در آن بود. از آن نان به من داد.
بعد فرمود سید! در این نهر آب خود را شستشو بده گفتم برادر اینجا كه نهرى نیست من از تشنگى مشرف بهلاكت بودم شما به داد من رسیدید. فرمود این آب جارى خوشگوارى است .
در این موقع چشمم به نهرى جارى باصفایى افتاد در شگفت شدم با خود گفتم آب به این نزدیكى ! من از تشنگى داشتم مى مردم ؟
فرمود قصد كجا دارى ؟ گفتم زیارت حرم مطهر سید محمد. فرمود این حرم سید محمد است تا نگاه كردم دیدم نزدیك است و حال اینكه از جایى كه راه را گم كردم تا حرم مسافت زیادى بود. به طرف حرم راه افتادم در بین راه مطالبى فرمودند كه در خاطر خود سپردم .
1. تاءكید در تلاوت قرآن شریف و انكار شدید كردند بر كسانى كه مى گویند قرآن تحریف شده حتى نفرین فرمودند بر آنهایى كه حدیثهاى تحریف را جهل كرده اند.
2. تاءكید در گذاردن عقیقى كه نامهاى مقدسه معصومین علیه السلام بر آن نوشته شده ، زیر زبان میت .
3. تاءكید در زیارت بقاع متبركه ائمه علیه السلام امام زاده ها و قبور صلحا و علما.
4. تاءكید در احترام سادات و ذریه علویه و فرمودند: سید! قدر انتساب به خاندان رسالت را بدان و این نعمت را بسیار سپاسگزارى كن كه موجب سعاادت و سربلندى است .
5. تاءكید مجدد فرمودند در قرآن خواندن و نماز شب و فرمودند: سید! حیف است از اهل علم كه خود را وابسته به ما بداند و مداومت بر نماز شب ننماید.
6. سفارش فرمودند درباره تسبیح حضرت زهرا علیه السلام و زیارت حضرت سیدالشهداء از دور و نزدیك .
7. تاءكید در حفظ كردن خطبه حضرت صدیقه طاهره و خطبه شقشقیه و خطبه حضرت زینب در این حال به این اندیشه فرو رفتم كه این شخص عرب كیست شاید امام زمان است یك مرتبه دیدم تنهایم و كسى با من نیست .(1)
نماز شب در طول چهل سال : حضرت آیة الله وحید خراسانى در ضمن درس كه نویسنده از نوار آن را منتقل كرده ام . فرمودند مرحوم حاج شیخ حبیب الله گلپایگانى كه در مشهد مقدس معروف و شخصیت مورد اعتمادى بودند.
سالها در مسجد جامع گوهرشاد به اقامه جماعت اشتغال داشتند. اهل علم و طلاب علوم دینیه (كه نویسنده خود شاهد آن بوده ام ) معمولا پشت سر ایشان نماز مى خواندند. آقاى وحید فرمودند من خودم بیست سال تحت سرپرستى ایشان در مدرسه حاج حسن بودم .
آقاى گلپایگانى به من فرمودند در تهران مریض شدم و در بستر افتاده بودم . یك روز رو كردم به جانب حضرت رضا علیه السلام گفتم آقا! مدت چهل سال تمام نماز شب و نافله نیمه شبم را پشت درب صحن سجاده پهن كردم در سرما و گرما خواندم تا درب باز مى شد و داخل حرم مى شدم حالا در این بستر افتاده ام به من عنایتى نمى فرمایید؟
ناگاه در همان حال بیدارى دیدم در بستان و باغى در خدمت حضرت رضا علیه السلام هستم ایشان از داخل این باغ یك گل چیدند و بدست من دادند، آن گل را بوییدم و حالم خوب شد. آن دستى كه حضرت رضا علیه السلام به آن دست گل دادند چنان با بركت شد كه بر سر هر بیمارى مى كشیدم رفع مرض مى گردید.
آقاى وحید فرمودند: خود حاج شیخ فرمودند ابتدا با یك دست كشیدن رفع بیماریهاى صعب العلاج مى شد ولى بعدا كه با این دست با مردم مختلف مصافحه كردم آن بركت اول را از دست داد. حالا باید بعد از دست كشیدن دعاهاى دیگرى را ضمیمه كنم و بخوانم تا شفا پیدا كند.
آقاى وحید مى فرمودند. بیمارهاى مختلفى بدست ایشان شفا یافتند.
منابع:
برگرفته از کتابهای:
1- كتاب منتقم حقیقى ص 371 به نقل پنجاه داستان رجالى
2- نماز شب یا تهجد – موسی خسروی
تهیه و تولید: محمد حسین امین گروه حوزه علمیه تبیان
منبع از http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=196117
تشرف حضرت ایت الله مرعشی نجفی در راه مسجد سهله
حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي(قدس سره) چنين مي گويد:
در ايّام تحصيل علوم ديني و فقه اهل بيت«عليهمالسلام» در نجف اشرف، شوق زيادي جهت ديدار جمال مولايمان بقيّه الله الأعظم«عليه السلام» داشتم. با خود عهد كردم كه چهل شب چهارشنبه پياده به «مسجد سهله» بروم، به اين نيّت كه جمال آقا صاحب الأمر «عليه السلام» را زيارت كنم و به اين فوز بزرگ نائل شوم. تا سي و پنج يا سي و شش شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفاً در اين شب، رفتنم از نجف تأخير افتاد و هوا ابري و باراني بود. نزديك مسجه سهله خندقي بود. هنگامي كه به آنجا رسيدم، بر اثر تاريكي شب، وحشت و ترس مرا فرا گرفت؛ مخصوصاً از زيادي قطّاع الطّريق و دزدها ميترسيدم، ناگهان صداي پايي را از دنبال سر شنيدم كه بيشتر موجب ترس و وحشتم گرديد. به عقب برگشتم، سيّد عربي را با لباس اهل باديه ديدم، نزديك من آمد و با زبان فصيح گفت: « اي سيّد! سلامٌ عليكم»
ترس و وحشت به كلّي از وجودم رفت و اطمينان و سكون نفس پيدا كردم و تعجّب آور بود كه چگونه اين شخص در تاريكي شديد، متوجه سيادت من شد؟ و در آن حال، من از اين مطلب غافل بودم!
به هر حال؛ سخن ميگفتيم و ميرفتيم، از من سؤال كرد: « كجا قصد داري؟»
گفتم: «مسجد سهله.»
فرمود:« به چه جهت؟»
گفتم : «به قصد تشرّف زيارت وليّ عصر«عليه السلام»
مقداري كه رفتيم به مسجد «زيد بن صوحان» كه مسجد كوچكي نزديك مسجد سهله است، رسيديم؛ داخل مسجد شديم و نماز خوانديم و بعد از دعايي كه سيّد خواند – كه گويا ديوار و سنگها آن دعا را با او مي خواندند – احساس انقلابي عجيب در خود نمودم كه از وصف آن عاجزم . بعد از دعا، سيّد فرمود :« سيّد! تو گرسنهاي، چه خوبست شام بخوري.»
پس سفرهاي را كه زير عبا داشت بيرون آورد و در آن مثل اينكه سه قرص نان و دو يا سه خيار سبز بود، كه گويا تازه از باغ چيدهاند و آن وقت چلّة زمستان و سرماي شديدي بود و من به اين معنا منتقل نشدم كه اين آقا اين خيار تازة سبز را در اين فصل زمستان از كجا آورده است؟ طبق دستور آقا شام خوردم. سپس فرمود:« بلند شو تا به مسجد سهله برويم.» داخل مسجد شديم. آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظيفه ميكردم و بدون اختيار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتدا كردم و متوجّه نبودم كه اين آقا كيست.
بعد از آنكه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود: «اي سيّد ! آيا مثل ديگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد كوفه ميروي يا در همين جا ميماني؟»
گفتم: «ميمانم». در وسط مسجد در مقام صادق«عليه السلام» نشستم و به سيّد گفتم: «چاي يا قهوه يا دخانيات ميل داريد تا آماده كنم؟»
در جواب، كلام جامعي را فرمود: « اين امور از فضول زندگي است و ما از اين فضولات دوريم!» اين كلام در اعماق وجودم اثر گذاشت به گونهاي كه هرگاه يادم ميآيد، اركان وجودم ميلرزد.
به هر حال؛ مجلس نزديك به دو ساعت طول كشيد و در اين مدّت ، مطالبي ردّ و بدل شد كه به بعضي آنها اشاره ميكنم.
1 – دربارة «استخاره » سخن به ميان آمد ، سيّد عرب فرمود: «اي سيّد با تسبيح به چه نحو استخاره مي كني؟»
گفتم: سه مرتبه صلوات ميفرستم و سه مرتبه ميگويم:« اَسْتَخيرُ اللهَ بِرَحْمَتِهِ خِيَرةً في عافِيةٍ » پس قبضهاي از تسبيح را ميگيرم و دو تا، دو تا ميشمارم، اگر دو تا ماند، بد است. اگر يكي ماند، خوب است .
فرمود: «براي اين استخاره، باقي ماندهاي است كه به شما نرسيده و آن اين است كه هرگاه يكي باقي ماند فوراً حكم به خوبي استخاره نكنيد؛ بلكه توقف كنيد و دوباره براي ترك عمل استخاره كنيد، اگر زوج آمد، كشف ميشود كه استخارة اوّل خوب است امّا اگر يكي آمد، كشف مي شود كه استخارة اوّل ميانه است.»
به حسب قواعد علميه ميبايست دليل بخواهم و آقا جواب دهد، به جاي دقيق و باريكي رسيده بوديم، اما به مجرّد اين قول، تسليم و منقاد شدم؛ با آنكه متوجه نيستم كه اين آقا كيست.
2 – از جمله مطالب اين جلسه، تأكيد سيّد عرب بر تلاوت و قرائت اين سورهها بعد از نمازهاي واجب بود: بعد از نماز صبح سوره يس، بعد از نماز ظهر سوره عمّ، بعد از نماز عصر سورة نوح ، بعد از مغرب سورة الواقعه و بعد از نماز عشاء سوره ملك.
3 – ديگر اينكه تأكيد فرمودند بر دو ركعت نماز بين مغرب و عشاء كه در ركعت اوّل بعد از حمد، هر سورهاي خواستي ميخواني و در ركعت دوّم بعد از حمد«سوره واقعه» را ميخواني و فرمود: كفايت ميكند اين از خواندن سوره واقعه بعد از نماز مغرب، چنان كه گذشت.
4 – تأكيد فرمود كه بعد از نمازهاي پنجگانه اين دعا را بخوان: اللهُمَّ سَرِّحْني عَنِ الْهُمُومِ وَ الْغُمُومِ وَ وَحْشَتِ الصَّدرِ وَ وَسْوَسَةِ الشَيْطانِ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
5 – و ديگر تأكيد داشتند بر خواندن اين دعا بعد از ذكر ركوع در نمازهاي يوميه خصوصاً ركعت آخر: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَرَحَّمْ عَلي عَجْزِنا وَ أًَغِثْنا بِحَقِّهِمْ.
6 – در تعريف و تمجيد از «شرايع الاسلام» مرحوم محقّق حلّي فرمود: تمام آن مطابق با واقع است مگركمي از مسائل آن.
7 – تأكيد فرمودند بر خواندن قرآن و هديه كردن ثواب آن، براي شيعياني كه وارثي ندارند يا دارند و لكن يادي از آنها نميكنند.
8 – تأكيد كردند بر تحت الحنك را زير حنك دور دادن و سر آن را در عمامه قرار دادن، چنان كه علماي عرب به همين نحو عمل ميكنند و فرمود: در شرع، چنين رسيده است.
9- تأكيد بر زيارت سيّد الشهداء«عليه السلام»
10- پرسيدم:« نميدانم آيا عاقبت كارم خير است و آيا من نزد صاحب شرع مقدس رو سفيدم؟! » فرمود: عاقبت تو خير و سعيت مشكور است و رو سفيد هستي . گفتم: نميدانم آيا پدر و مادر و اساتيد و ذوي الحقوق از من راضي هستند يانه؟ فرمود: «تمام آنها از تو راضياند و دربارهات دعا ميكنند». استدعاي دعا كردم براي خودم كه موفق باشم براي تأليف و تصنيف ، و آن بزرگوار دعا فرمودند. در اينجا مطالب ديگري است كه مجال تفصيل و بيان آن نيست.
پس خواستم به خاطر حاجتي از مسجد بيرون روم، آمدم نزد حوضي كه در وسط راه، قبل از خارج شدن از مسجد قرار دارد. به ذهنم رسيد چه شبي بود و اين سيّد عرب كيست كه اين همه با فضيلت است؟! شايد همان مقصود و معشوقم باشد! تا اين مطلب به ذهنم خطور كرد، مضطربانه برگشتم و آن آقا را نديدم و كسي هم در مسجد نبود. يقين پيدا كردم كه آقا را زيارت كردم و غافل بود. مشغول گريه شدم و همچون ديوانه اطراف مسجد گردش ميكردم تا صبح شد، چون عاشقي كه بعد از وصال، مبتلا به هجران شده باشد. اين بود اجمالي از تفصيل كه هر وقت آن شب به يادم ميآيد، بهت زده مي شوم.
شيفتگان حضرت مهدي «عليه السلام» ، ج 1، ص 130
تشرف يافتگان خدمت حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه حكايت انار
نقل از برکات حضرت ولی عصرعلیه السلام (خلاصه العقبری الحسان)
علی اکبر نهاوندی
سیّد جواد معلّم
تشرف محمد بن عيسي بحريني
جمعي از موثقين نقل کردند: مدتي بحرين تحت نفوذ خارجيان بود.
آنها مردي از مسلمانان را حاکم بحرين کردندتا شايد به علت حکومت کردن شخصي مسلمان، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد.
آن حاکم از ناصبيان (کساني که با اهل بيت پيامبر اکرم (ع) دشمني مي ورزند) بود اووزيري داشت که در عداوت و دشمني از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين، به خاطر محبتشان به اهل بيت رسالت (ع)، دشمني مي نمود و هميشه به فکرحيله و مکر براي کشتن و ضرر رساندن به آنها بود.
روزي وزير بر حاکم وارد شد و اناري که در دست داشت به حاکم داد.
حاکم وقتي دقت کرد، ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبکر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول اللّه.
اين نوشته بر پوست انار بود، نه آن که کسي با دست نوشته باشد.
حاکم از اين امر تعجب کرد و به وزير گفت: اين انار نشانه اي روشن و دليلي قوي برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت) است.
حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست؟ وزير گفت: اينها جمعي متعصب هستند که دليل و براهين را انکار مي کنند، سزاواراست ايشان را حاضر کني و انار را به آنها نشان دهي.
اگر قبول کردند و از مذهب خوددست کشيدند، براي تو ثواب و اجر اخروي عظيمي خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهي خود باقي ماندند، يکي از سه کار را با آنها انجام بده: يا باذلت جزيه بدهند، يا جوابي بياورند - اگر چه جوابي ندارند - يا آن که مردان ايشان رابکش و زنان و اولادشان را اسير کن و اموال آنها را به غنيمت بردار.
حاکم نظر وزير را تحسين نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نيکان شيعه فرستاد وايشان را حاضر کرد.
انار را به آنها نشان داد و گفت: اگر جواب کافي در اين زمينه نياورديد، مردان شما را مي کشم و زنان و فرزندانتان را اسير مي کنم و اموال شما رامصادره مي کنم و يا آن که بايد جزيه بدهيد.
وقتي شيعيان اين مطالب را شنيدند، متحير گشته و جوابي نداشتند، لذا رنگ چهره هايشان تغيير کرد و بدنشان به لرزه درآمد، با اين حال گفتند: اي امير سه روز به ما مهلت بده، شايد جوابي بياوريم که تو به آن راضي شوي.
اگر نياورديم، آنچه رامي خواهي، انجام بده.
حاکم هم تا سه روز ايشان را مهلت داد.
آنها با ترس و تحير از نزد او خارج شدند و در مجلسي جمع شدند تا شايد راه حلي پيدا کنند.
در آن مجلس بر اين موضوع نظر دادند که از صلحاء بحرين ده نفر راانتخاب کنند.
اين کار را انجام دادند.
آنگاه از بين ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند.
بعد به يکي از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صحرا برو و خدا را عبادت کن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف استغاثه نما، که او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست.
شايد آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.
آن مرد از شهر خارج شد و تمام شب، خدا را عبادت کرد و گريه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع) استغاثه نمود تا صبح شد، ولي چيزي نديد.
به نزد شيعيان آمد و ايشان را خبر داد.
شب دوم ديگري را فرستادند.
او هم مثل نفر اول، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچيزي نديد، و برگشت، لذا ترس و اضطرابشان زيادتر شد.
سومي را احضار کردند.
او مردي پرهيزگار به نام محمد بن عيسي بود.
شب سوم باسر و پاي برهنه به صحرا رفت.
آن شب، شبي بسيار تاريک بود.
ايشان به دعا و گريه مشغول و به حق تعالي متوسل گرديد و درخواست کرد که آن بلا و مصيبت را از سرمؤمنين رفع کند و به حضرت صاحب الامر (ع) استغاثه نمود.
وقتي آخر شب شد، شنيد که مردي با او صحبت مي کند و مي گويد: اي محمد بن عيسي چرا تو را به اين حال مي بينم؟ و چرا به اين بيابان آمده اي؟ گفت: اي مرد مرا رها کن، که براي امر عظيمي بيرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمي گويم و جز نزد کسي که قدرت بر رفع آن داشته باشد، شکايت نمي کنم.
فرمود: اي محمد بن عيسي، من صاحب الامر هستم، حاجت خود را ذکر کن.
محمد بن عيسي گفت: اگر تو صاحب الامري، قصه ام را مي داني و احتياج به گفتن من نيست.
فرمود: بلي، راست مي گويي.
تو به خاطر بلايي که در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهديداتي که حاکم نسبت به شما انجام داده، به اين جا آمده اي.
محمد بن عيسي مي گويد: وقتي اين سخنان را شنيدم، متوجه آن طرفي شدم که صدامي آمد.
عرض کردم: بلي، اي مولاي من.
تو مي داني که چه بلايي به ما وارد شده است.
تويي امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف کردن آن بلا را داري.
حضرت فرمودند: اي محمد بن عيسي، در خانه وزير لعنه اللّه درخت اناري هست.
وقتي که آن درخت بار گرفت، او از گل، قالب اناري ساخت و آن را دو نيم کرد.
درميان هر يک از آن دو نيمه، بعضي از آن مطالبي که الان روي انار هست نوشت.
در آن وقت انار هنوز کوچک بود، لذا همان طوري که بر درخت بود، آن را در ميان قالب گل گذاشت و بست.
انار در ميان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به اين صورت که الان هست درآمد.
حال صبح که به نزد حاکم مي رويد، به او بگو من جواب را باخود آورده ام، ولي نمي گويم مگر در خانه وزير.
وقتي که وارد خانه وزير شدي، در طرف راست خود، اتاقي خواهي ديد.
به حاکم بگو، جواب را جز در آن اتاق نمي گويم، در اين جا وزير مي خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت کند، ولي تو اصرار کن که به اتاق بروي و نگذار که وزير تنها و زودترداخل شود، يعني تو اول داخل شو.
در آن جا طاقچه اي خواهي ديد که کيسه سفيدي روي آن هست.
کيسه را باز کن.
در آن کيسه قالبي گلي هست که آن ملعون (وزير) نيرنگش را با آن انجام داده است.
آن انار را در حضور حاکم در قالب بگذار تا حيله وزير معلوم شود.
اي محمد بن عيسي، علامت ديگر اين که، به حاکم بگو معجزه ديگر ما آن است که وقتي انار را بشکنيد غير از دود و خاکستر چيزي در آن مشاهده نخواهيد کرد، و بگواگر مي خواهيد صدق اين گفته معلوم شود، به وزير امر کنيد که در حضور مردم انار رابشکند.
وقتي اين کار را کرد آن خاکستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهدنشست.
محمد بن عيسي وقتي اين سخنان را از امام مهربان و فريادرس درماندگان شنيد،بسيار شاد شد و در مقابل حضرت زمين را بوسيد، و با شادي و سرور به سوي شيعيان بازگشت.
صبح به نزد حاکم رفتند و محمد بن عيسي آنچه را که امام (ع) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتي که حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.
حاکم رو به محمد بن عيسي کرد و گفت: اين مطالب را چه کسي به تو خبر داده است؟ گفت: امام زمان و حجت خدا بر ما.
گفت: امام شما کيست؟ او هم ائمه (ع) را يکي پس از ديگري نام برد، تا آن که به حضرت صاحب الامر (ع) رسيد.
حاکم گفت: دست دراز کن تا با تو بر اين مذهب بيعت کنم: گواهي مي دهم که نيست خدايي جز خداوند يگانه و گواهي مي دهم که محمد (ص) بنده و رسول اوست وگواهي مي دهم که خليفه بلافصل آن حضرت، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) است.
بعد هم به هر يک از امامان دوازده گانه اقرار نمود و ايمان آورد.
سپس دستورقتل وزير را صادر کرد و از اهل بحرين عذرخواهي نمود.
اين قضيه و قبر محمد بن عيسي نزد اهل بحرين مشهور است و مردم او را زيارت مي کنندمعجزه حضرت بقية الله در مسجد مقدس جمکران
کرامات و معجزات و عناياتي که از ائمّهي اطهار عليهم السلام صادر گشته و از سوي راويان مورد اعتماد روايت شده، و در کتابهاي مورد استناد ثبت گرديده، منحصر به صدر اسلام و قرون اوّليهي اسلام نيست، بلکه هر روز در گوشه و کنار جهان، بويژه در حرم ائمّهي هدي عليهم السلام معجزات و کرامات تازهاي تحقّق مييابد که دليل حقّانيّت پيشوايان شيعه، و مايهي دل گرمي شيعيان است.
هر يک از شما، يک يا چند معجزه در حرم مطهّر ثامن الحجج امام عليّ بن موسي الرّضا عليه السلام ديده و يا شنيدهايد.
اکنون که دوران فرمانروايي حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، است، همه روزه، دهها نفر در اقطار و اکناف جهان، با توسّل به ذيل عنايت آن حضرتعليه السلام، از امراض صعبالعلاج و ديگر گرفتاريهاي خانمانسوز، به طور معجزآسا، رهايي مييابند و براي هميشه، خود را رهين عنايت آن حضرت ميدانند.
در اين جا، يکي از اين کرامتها را که در شب دوازدهم جماديالاولي 1414 هجري، در مسجد مقدّس جمکران، براي يک کودک سيزده سالهي زاهداني روي داد، براي نورانيّت قلب خوانندگان گرامي ميآوريم.
اين کودک، سعيد چنداني، دانشآموز کلاس پنجم ابتدايي است که در دبستان محمّد علي فائق، در زاهدان، مشغول تحصيل است.
سعيد، در يک خانوادهي مذهبي، در زاهدان متولّد شده و بر شيوهي عقايد اهل تسنّن تربيت يافته است.
مادر سعيد، اگر چه از لحاظ نسب، به خاندان عصمت و طهارت منسوب است، ولي او نيز سنّي حنفي است.
سعيد، يک سال و هشت ماه پيش از تاريخ ياد شده، در يک تعميرگاه ماشين، پايش ميلغزد و به چاهي که روغن و فاضلاب تعميرگاه در آن ميريخته ميافتد، و جراحتهاي مختلفي بر بدناش وارد ميشود. اين جراحتها، بهبود مييابد، ولي غدّهاي در ناحيهي شکم پديد ميآيد. نخست، خيال ميکنند که فتق است، ولي با گذشت چند ماه، پزشکان معالج، اظهار ميکنند که غدّهي سرطاني است و بايد او را براي معالجه به تهران ببرند.
او را به تهران ميآورند و در «بيمارستان هزار تختخوابي» بستري ميکنند. پس از نمونهبرداري و احراز غدّهي بدخيم سرطاني، او را به «بيمارستان الوند» منتقل ميکنند و غدّهاي به وزن يک کيلو و نيم از شکم او بيرون ميآورند، ولي در مدّت کوتاهي، جاي غدّه، پر ميشود. پزشکان، اظهار ميکنند که با اين رشد سريع غدّه، ديگر کاري از ما ساخته نيست.
مادر سعيد، شبي در خواب ميبيند که به او ميگويند: «سعيد را به مسجد جمکران ببريد.».
طبعاً، يک زن سنّي، نميداند که مسجد جمکران کجا است، ولي هنگامي که خواباش را براي ديگران نقل ميکند، او را به مسجد جمکران قم راهنمايي ميکنند.
وي، سعيد را با ديگر فرزندش، محمّد نعيم، به قم ميآورد و بلافاصله به مسجد مقدّس جمکران مشرّف ميشوند.
سعيد، روز سهشنبه يازدهم جمادي الاولي 1414 هجري ساعت يک و نيم بعدازظهر، وارد مسجد جمکران ميشود. خدّام مسجد، وضع او را که به اين منوال ميبينند، او را در اتاق شمارهي هشت زايرسراي مسجد، اسکان ميدهند.
مادر سعيد، اَعمال مسجد را فرا ميگيرد، با پسرش، محمّد نعيم، اَعمال مسجد را انجام ميدهد، آن گاه عريضهاي تهيّه ميکند و آن را در چاه مياندازد، و با دلي سرشار از اميد، به ذيل عنايت حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، متوسّل ميشود.
شب، فرا ميرسد و عاشقان حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، طبق رسم سنواتي که شبهاي چهارشنبه، از راههاي دور و نزديک، به مسجد مقدّس جمکران مشرّف ميشوند، دسته دسته ميآيند، در مسجد، به عبادت و نيايش ميپردازند.
مشاهدهي اين شور و هيجان مردم، در دل مادر سعيد، طوفاني ايجاد ميکند. او نيز همراه دهها هزار زاير به عبادت و دعا و تضرّع ميپردازد و شفاي فرزندش را از حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، با اصرار و الحاح مسئلت ميکند.
هنگامي که به اتاق مسکونياش در زاير سراي مسجد ميآيد، دو نفر از خادمان، با اخلاص، به اطاق او ميآيند و در آن جا عزاداري ميکنند و براي شفاي سعيد، به طور دسته جمعي، دست به دعا برميدارند.
سعيد ميگويد:
درست، ساعت سهي بعد از نيمه شب بود که در عالم رؤيا ديدم نوري از پشت ديوار ساطع شد و به طرف من به راه افتاد.
او، يک انسان بود، ولي من، از او، فقط نور خيره کنندهاي ميديدم که آهسته آهسته به من نزديک ميشد.
من، ابتدا، مضطرب شدم، ولي سعي کردم که بر خودم مسلّط شوم. هنگامي که نور به من رسيد، به ناحيهي سينه و شکم من اصابت کرد و برگشت.
من، از خواب بيدار شدم و چيزي متوجّه نشدم و باز هم خوابيدم. صبح که از خواب برخاستم، سعي کردم که خودم را به عصايم نزديک کنم و عصا را بردارم، ناگاه متوجّه شدم که بدنام سبک شده و آن حالت درد شديد، به کلّي، از من رفع شده است.
در آن وقت، متوجّه شدم که شفا يافتهام و آن نور، وجود مقدّس حضرت صاحب الزّمان عليه السلام بوده است.».
اين معجزهي باهر و کرامت ظاهر، در شب چهارشنبه دوازدهم جمادي الأولي 1414 هجري برابر با پنجم آبان 1372 خورشيدي رخ داد.
سعيد، با مادر و برادر خود، سه شب، در زائرسراي مسجد اقامت کردند. شب سوم که شب جمعه بود، عنايت ديگري شد که اين بار، در بيداري انجام پذيرفت. اينک، متن آن واقعه را از زبان سعيد بشنويد:
شب جمعه، در اتاق شمارهي هشت نشسته بودم و مادرم مشغول تلاوت قرآن بود. احساس کردم که شخصي در کنار من نشست و براي من، رهنمودها و دستورالعملهايي را بيان فرمود.
چون سخناناش تمام شد، برگشتم و کسي را نديدم. از مادرم پرسيدم که: «مادر! با من بودي؟». گفت: «من، قرآن ميخواندم، با تو نيستم.». پرسيدم: «پس اين کي بود که با من سخن ميگفت؟». مادرم گفت: «کسي در اين جا نيست.».
در آن موقع، پتو را بر سرم کشيدم و هر چه به مغزم فشار آوردم که مطالب آن شخص را به خاطر بياورم، چيزي به يادم نيامد.».
روز جمعه، سعيد و مادرش، به تهران باز ميگردند و به بيمارستان الوند مراجعه ميکنند. پس از عکسبرداري، معلوم ميشود که سعيد، صحيح و سالم است و از غدّهي بدخيم سرطاني، هيچ خبري نيست.
بدين گونه، اين کودک سعادتمند - که به حق، «سعيد» نامگذاري شده - از معجزات باهر حضرت وليّ عصر، أرواحنا فداه، بهبودي کامل خود را در مييابد.
دو هفته بعد (شب چهارشنبه بيست و پنجم جُمادي الأُولي برابر با 19 / 8 / 72) سعيد، با مادرش و برادرش محمّد نعيم، به جمکران آمده بود تا پيشاني ادب بر آستان مسجد حضرت صاحب الزّمانعليه السلام بسايد و از محضر مولا و مقتدايش تشکّر کند. خوشبختانه، حقير هم در مسجد بودم و از داستان شفا يافتن او آگاه بودم. با او به دفتر مسجد رفتم و در حضور دهها نفر از دوستان، مطالب بالا را از زبان سعيد بدون واسطه شنيدم.
مادرش، از خوشحالي، در پوست خود نميگنجيد و بر حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، پيوسته درود ميفرستاد و سخناني ميگفت که از يک فرد سنّي مذهب بسيار جالب بود. مثلاً ميگفت: «من نميدانم الآن امام زمان عليه السلام کجا است: آيا در درياها، کشتيها را نجات ميدهد و يا در آسمانها، هواپيماها را نجات ميدهد؟».
سعيد، در اين سفر، با کولهباري از پروندههاي پزشکي و عکسها و آزمايشها آمده بود، که آنان را به مشتاقان ارائه دهد. از اسناد پزشکي او، مسئولان مسجد، فيلم برداري کردند. از خود سعيد و مادرش نيز فيلمبرداري شد، و سخنانشان ضبط گرديد. بيگمان، خانوادهي «چنداني» در ميان خانوادههاي معتقد اهل سنّت، مبلّغ صميمي و بيقرار حضرت بقيّة اللَّه، عجّل اللَّه تعالي فرجه الشّريف، خواهند بود.
